من نمیدانم

من نمیدانم
پشت نقاب تبسمهایت چه میگذرد
و نمیدانم غروب كه میشود
چرا با دفتر خاطراتت كنار اسكله میشینی
و غرق در بی نهایت آبی میشوی
سرد و بی روح
خسته و اشفته فقط بغض میكنی
اما تو كه اشك میریزی
اینجا نیلوفری میمیرد
لاله ای به خاك میفتتد
ومن در نبودنت بی صدا میشكنم

اشتراک گذاری: