اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

در سرزمین من کسی بوسه ی فرانسوی بلد نیست . . . اینجا مثل المان پل عشق ندارد . . . از گل رز هلندی هم خبری نیس . . . اینجا عشق یعنی اینکه به خاطر چشمهای دور و برت . . معشوقت را فقط از پشت گوشی بوسیده باشی

When we used to say goodnight وقتی که استفاده میکنیم برای گفتن شب بخیر I’d always kiss and hold you tight برای بوسه های منو و نگه داشتنت در اغوشم But lately you don’t seem to care اما به تازگی به نظر نمیرسد که اهمیت دهی You close the door در را ببند and leave […]

یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم! جیب هایم مطمئن ترند.! دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی ‘محبت’، “خیانت” میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به “کلاغی که “دل” دارد، بهتر است از “طاوسی که زیبایی” دارد! کاش میشد انگشت را تا […]

برخي رابطه ها ظريفند، طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند! اما… برخي رابطه ها چنان زمختند، كه ما را زخمي مي كنند! تو آهسته آهسته بلند مي شوي… به را مي اُفتي… و مي روي. در اين راه رفتن ها، قلبت بارها زخمي مي شود… از همين رو، آبديده مي شوي، ياد مي گيري […]

عاشق زني مشو… كه مي انديشد، كه مي داند، كه داناست، كه توان پرواز دارد، يا زني كه خود را باور دارد! عاشق زني مشو… كه هنگام عشق ورزيدن، مي خندد يا مي گريد، كه قادر است جسمش را به روح بدل كند، و از آن بيشتر “عاشق شعر است”! (اينان خطرناكترين ها هستند) و […]

دل بسپار … به آتشی که نمى سوزاند ” ابراهیم ” را و دریایى که غرق نمی کند ” موسى ” را نهنگی که نمیخورد “یونس” را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى ” نیل ” می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند […]

دوباره داره غروب میشه دلهره دارم و یک غم عجیب و فاصله دارم ازخودم این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو…. من دوباره سخت درخود فرو میروم…. غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید ودر گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم… […]

براي آدمها چه آنها كه برايت عزيزند چه آنهايي كه فقط دوست هستند خاطره هاي خوب بساز…! آنقدر برايشان خوب باش كه اگر روزي … هر چه بود گذاشتي و رفتي، در كنج قلبشان جايي برايت باشد، هر از گاهي … دست دراز كنند و بخواهند كه باشي هر از گاهي دلتنگ بودنت شوند… مي […]

آهِ سردی که در شکارِ منی بغضِ دردی که یادگارِ منی تو غریبانه سوزِ پاییزی برگِ زردی که در بهارِ منی تنِ سردم تمامِ دیوارَست تو دریچه که در حصارِ من نیست بالاتر از کدورتِ تو ای سیاهی که روزگارِ منی! آسِمانِ غمینِ اهوازم هم تو گردُ تو هَم غبارِ منی برقراری به لوحِ سینه […]

گاهی … برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت … میدانم بخشیدن کسانی که از آن زخم ها خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست … ولی … تا زماتی که هر صبح چشمان خود را با کینه باز کنیم و آدم ها و ،خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن […]

در حال جستجو در سایت . . .