کودکیم

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده می خوابد
گاهی میخندد و گاهی اشک میریزد
در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم
و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده می خوابد
گاهی میخندد و گاهی اشک میریزد
در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم
و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.

نمیدانم،
تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم،
یا نفسم را به اندازه ی تو!؟
نمیدانم،
چون تو را دوست دارم نفس میکشم،
یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم!؟
نمیدانم،
زندگیم تکرار دوست داشتن توست،
یا تکرار دوست داشتن تو،زندگیم!
تنها
میدانم :
بسیار میخواهم * تو را *

ﺑﻪ ﮔﻨﺪ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ !
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ …
ﺗﮑﻠﯿﻔﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ …
ﺑﺎ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﺍﮔﺮ …
ﺣﺮﻣﺖ ﻧﮕﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ !
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪ …
ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﺘﺎﻥ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﺪ !
ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻦ …
ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ …
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻓﮑﺮﺕ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ !
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ …
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ …
ﺗﻤﺎﻡِ ﭼﯿﺰﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ !
ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻨﺶ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺮﮒ !!! (ادامه)

دعای من
دعا می کنم که …
هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که …
لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم …
دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که …
گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم
که هیچگاه غروب نکند …

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ؛
ﺑﻪ ﻋﻤﺪ … ﯾﺎ ﻏﯿﺮﻋﻤﺪ ؛ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ …
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ،
آﻧﻘﺪﺭ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ …
ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ …
اﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ …
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ …
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ …!
ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ …
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣت…
ﺩﻝ ﺷﮑﺴـﺘﻪ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻫﻢ ﺑﮑــﻨد ؛ ﮔﯿﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ …!
نـﻔﺮﯾﻦ ، ِ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧـﻮﺍﻫﺪ ؛
ﺩﻝِ ﺷﮑﺴـﺘﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ دل ﻧﺪﺍﺭﺩ …

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻨﺪ
“فریادش”ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ . . .
ولی”ﻧﻔﺮﯾﻧﺶ”
ﺑﻪ ﺯﻣﯿنت ﻣﯽزند…!!
فراموش نکنیم که اگر دلی را بردیم
شکستیم ، گذشتیم و رفتیم
روزگار حافظه خوبی دارد ،
هرگز فراموش نمی کند !

به ﻗﻮﻝ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ :
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ …
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ :
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ ” ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ …
“ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ …
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ …
ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ …
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ …
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ…

مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند
و برای عشق مرز ،
غافل از اینکه …
نه آزادی در تابوت جای می گیرد
و نه عشق مرز می شناسد

قدم می زنم….
قدم می زنم در خودم
در خالی حضور تو
در رویای نازک بودنت
در محال تلخ این روزهای سنگین در گذر
در ابهام دور از گمان فردا
می دانی نازنین….؟
بدون تو
این شب ها سیاه تر از آنند که
واژه ها روشنشان کنند
هر چه که من «سپید» بنویسم!

مادري پیر مرا نکته ای زیبا گفت
از بد دنیا گفت
گفت طاووس مشو که به عیبت خیزند
گر شوی شعله شمع زیر پایت ریزند
گفت: پروانه مشو که به سرگردانی
لای انگشت کتاب سالها میمانی
نه زمین باش نه خاک که تو را خوار کنند
وانگهی ذهن تو را پر ز مرداب کنند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرند
وز پی دیدن تو سر به بالا ببرند
آسمان باش عزیز ﮔﻠﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ
ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ
فصل پاییز ﺩﻳﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ
ﺑﺎﺯ ﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ
باز یک سال جدید
ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ