دانلود جدیدترین آهنگ های ایرانی

دانلود موزیک » یک سایت دیگر با وردپرس فارسی » صفحه 239

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
ای نام تو بهترین سر آغاز
سه شنبه ۳۰ دی ۱۴۰۴
دانلود آهنگ علی یاسینی به نام دیوار
پخش آنلاین علی یاسینی - دیوار بازدید : 3,226 views مشاهده
00:00
00:00
پخش آنلاین موزیک

اشعار شهریار – عمر آدم

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : یکشنبه 7 دسامبر 2014
اشعار شهریار - عمر ادم

اشعار شهریار – عمر ادم

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن
حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است
گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن
آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام
آفتابی به لب بام چه خواهد بودن
نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل
من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن
چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام
نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن
گر دلی داری و پابند تعلق خواهی
خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن
شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – درس محبت

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : یکشنبه 7 دسامبر 2014
اشعار شهریار - درس محبت

اشعار شهریار – درس محبت

در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده ای کردن و از باد خزان افسردن
همه این است نصیبی که حیاتش نامی
پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن
مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور
کز پیش آفت پیری بود و پژمردن
فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو
جان دریغست فدا کردن و تن پروردن
گوتن از عاج کن و پیرهن از مروارید
نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن
گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی
هم به مردی که گناه است دلی آزردن
صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی
شیوه تنگ غروبست گلو بفشردن
پیش پای همه افتاده کلید مقصود
چیست دانی دل افتاده به دست آوردن
بار ما شیشه تقوا و سفر دور و دراز
گر سلامت بتوان بار به منزل بردن
ای خوشا توبه و آویختن از خوبی ها
و ز بدیهای خود اظهار ندامت کردن
صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه چشم
می توان هر چه سیاهی به دمی بستردن
از دبستان جهان درس محبت آموز
امتحان است بترس از خطر واخوردن
شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب
دست بشکسته مگر نیست وبال گردن

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – خویشتن

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : یکشنبه 7 دسامبر 2014
اشعار شهریار - خویشتن

اشعار شهریار – خویشتن

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – یوسف گم گشته

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : یکشنبه 7 دسامبر 2014
اشعار شهریار - یوسف گم گشته

اشعار شهریار – یوسف گم گشته

یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان
ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من بازرسان
رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند
یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان
از غم غربتش آزرده خدایا مپسند
آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان
ای صبا گر به پریشانی من بخشائی
تاری از طره آن عهدشکن بازرسان
شهریار این در شهوار به در بار امیر
تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – تو بمان و دگران

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : یکشنبه 7 دسامبر 2014
اشعار شهریار - تو بمان و دگران

اشعار شهریار – تو بمان و دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

خوب۰بد۰

در نبود تو

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : جمعه 5 دسامبر 2014
نبود تو

نبود تو

ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ ﻧﯿﺰ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺣﻔﻈﻢ ﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﺭﺍ
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺳﯿﺮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺒﺎﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻼﻣﯽ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﻢ
ﺍﻣﺎ ﺑﺒﺨﺶ ﮔﺎﻩ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻟﻬﺠﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺍﻫﻤﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﮔﺮ ﺑﺒﻮﺳﻤﺖ ﺁﯾﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺷﺮﯾﻌﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻡ

خوب۰بد۰

لب پیمانه

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : جمعه 5 دسامبر 2014
لب پیمانه

لب پیمانه

هر که جز پیمانه با من بست پیمانی ، شکست
نیست بی جا گر که می بوسم لب پیمانه را
با وجود عشق از من عقل می خواهند همه
وای بر آنکس که بوسد دست این دیوانه را …

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – خون سیاووش

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : جمعه 5 دسامبر 2014
اشعار شهریار - خون سیاوش

اشعار شهریار – خون سیاوش

هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم
روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم
بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل
همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم
شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید
داستان غم دوشنیه فراموش کنیم
هوش اگر آفت عشق تو شود زان لب لعل
عشوه ای صاعقه خرمن آن هوش کنیم
امل دل را نبود تفرقه ای جان بازآ
قصه معرفت این است اگر گوش کنیم
اشک روشنگر چشم است ولیکن نه چنان
که چراغ دل افروخته خاموش کنیم
خون دل ریخته ترک نگهی کو رستم
تا ز توران طلب خون سیاووش کنیم
شهریارا غزل نعز تو قولیست قدیم
سخنی تازه گرت هست بگو گوش کنیم

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – گل خندان

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : جمعه 5 دسامبر 2014
اشعار شهریار - گل خندان

اشعار شهریار – گل خندان

بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
سخن از آن گل خندان به سخندان گویم
غزل آموز غزالانم و با نای شبان
غزل خود به غزالان غزلخوان گویم
شعر من شرح پریشانی زلفی است شگفت
که پریشان کندم گر نه پریشان گویم
آنچه فرزانه به آزادی و زنهار نگفت
من دیوانه به زنجیر و به زندان گویم
گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است
آتش افروزم و شرح شب هجران گویم
گله زلف تو با کوکبه شبنم اشک
کو بهاری که به گوش گل و ریحان گویم
شهریارا تو عجب خضر رهی چون حافظ
که من تشنه هم از چشمه حیوان گویم

خوب۰بد۰

اشعار شهریار – افسانه شاعر

دسته بندی : عاشقانه ها تاریخ : جمعه 5 دسامبر 2014
اشعار شهریار - افسانه شاعر

اشعار شهریار – افسانه شاعر

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

خوب۰بد۰