کسی چه می داند
کسی چه می داند
در سر حلزون پیری
که ساعت ۵ صبح
خودش را
زیر اولین کفش خیابان انداخت
چه می گذشته است…
کسی چه می داند
در سر حلزون پیری
که ساعت ۵ صبح
خودش را
زیر اولین کفش خیابان انداخت
چه می گذشته است…
هیچکس سرش آنقدر شلوغ نیست
که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد
همه چیز برمى گردد به اولویت هاى آن آدم
اگر کسى به هر دلیلى تو را یادش رفت
فقط یک دلیل دارد
تو جزو اولویت هایش نیستى
دوستی با هرکه کردم،خصم مادرزاد شد
آشیان هرجا گرفتم لانه صیاد شد
آن رفیقی که با صد خون دل پروردمش
عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
گاه پرندگان آنقدر سرگرم دانه چیدن می شوند که پرواز را فراموش
و آسمان را از یاد می برند
پرتاب سنگ کودکی بازیگوش می تواند یادآور پرواز باشد .
پرواز و آسمان را بخاطر بسپار …
انصاف نیست …
دنیا آنقدر کوچک باشد ،
که آدم های تکراری را ،
روزی هزار بار ببینی …
و آنقدر بزرگ باشد …
که نتوانی …
آن کس را که دلت میخواهد ،
حتی یک بار ببینی …
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
خوبم …!
باور کنید …؛
اشک ها را ریخته ام …
غصه ها را خورده ام …؛
نبودن ها را شمرده ام …؛
این روزها که می گذرد …
خالی ام …؛
خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت …؛
و حتی از عشق …!
خالی ام از احساس …
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺬﺷﺘﯽ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺘﯽ ﺗﻮ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﺒﺮ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻦ ﺯ ﺳﺮ ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺖ ، ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﻧﮕﺮ
ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺸﻨﻮ ﭘﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺩﻝ ﻣﺒﻨﺪ
ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺮ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺩﯾﺮﯾﻦ ﮔﺴﺴﺘﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺁﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺁﺷﯿﺎﻧﺖ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺑﺎ ﺍﻭ ، ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ
کبریت های سوخته
روزی درخت های شادابی بودن !
مثل ما
که روزگاری میخندیدیم
قبل از این که عشق روشنمان کند