گرگ عاشق
گُرگ عاشق شده بود
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد
بوییدش
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید
افسوس ..
“ذات” احساس نمی شناسد…!!
گُرگ عاشق شده بود
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد
بوییدش
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید
افسوس ..
“ذات” احساس نمی شناسد…!!
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق،
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق،
روحمان آبستن یک عمر تنها بودن است،
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق،
دستهایت را خودت “ها” کن اگر یخ کرده اند ،
از لب معشوقه هامان “ها” نمی آید رفیق،
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست،
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق،
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان،
هیچ کس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
عــــــاقبت یک جـــایـــی …
یــــــکــــــ وقتــــــی …
بــــــه قـــول شــــــازده کوچــــولو:
دلـــــــت اهــــــلــی یک نفــر می شـــود …
و دلـــــــــت ؛
بــــــرای نـــوازش هــایش تنـــــــــگ مــــــی شـــود
تـــــو مــــــی مـــانی و دلتــنــــگی ها …
تــــــو مــــــی مـــــــــانی و قلبـــی که
دلبســــــتـــه می شوی …
و محــــــکوم میشوی…
به عشـــــــق و عـــــــاشـــق بودن….
عشــــــقی که
حــالا شده است تمــــــام ذکر و فــــــکرتــــــ..
میخواهى بــروى؟
بهانــه میخواهى؟
بگــذار من بهانــه را دستت دهــم…
بـــرو…
هرکس پرسیــد چرا؟
بگو لجوج بــود!
همیشه سرسختـانـه عاشقـم بـــود…
بگو فریــاد میــزد!
همـه جا فریــادمیــزد که مــرا میخواهــد…
بگــو دروغ میـگـفت!
میـگفت هـرگـز نــاراحتــم نـکــردى…
بگـــو درگیــر بــود!
همیشـه درگیـــر افسـون نگـاهــم بــود…
بگـو بى احسـاس بـــود!
به همـه ى فریـــادها، توهیـــن ها و اخــم هایم فقط لبخنـــد میـــزد…
بگـو او نخواست!
نخـواست کسـى جز من در دلــش خانـــه کنــد…
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
وقتی هنوز چیزی رو داری دوستش داشته باش،
حتی اگه قرار باشه روزی اونو از دست بدی،
بی قید و شرط بهش عشق بورز.
ما همه چیزو از دست میدیم.
اگه هر لحظه بخوای مانع از دست رفتنی ها بشی،
پس چرا نفس می کشی یا میزاری قلبت بتپه؟
همه چیز یه روز تموم میشه.
زندگی همینه.
زمان بین دم و بازدم…
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫـﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕـﻮﯾﻢ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ ” ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!…
“ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗم …ﻣـﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ !!..
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ…
میدانست از تنهای میترسم … تنهایم گذاشت
از پیچ کوچه که گذشت
چشم هایم مرد … ارزوهایم رنگ باخت …
صدای نفس هایش را حس میکنم
با این که دیگر او مرا نخواهد شناخت …