دلتنگ تو
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا…
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا…
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهی پندار میباید درید
توبهی تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست می در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست
خــواب مــــرا ببستــــه ای نقـــش مــرا بشسته ای
وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
گـــر تـــو نباشی یار من گشت خراب کــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن بی تو بسر نمی شود
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﮐﻦ
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ
ﮐﻢ ﺑﮑﻦ ﺍﻳﻦ ﮔﻠﻪ
ﻓﺮﻳـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ ﺑﻴـﻦ ﺍﻳﻦ ﻗـﻮﻡ ﮐﻪ ﻫـﺮ ﮐـﺎﺭ ﺛﻮﺍﺑﻲﺳﺖ ﮐﺒﺎﺏ
ﺩﻝ ﺩﻟﺴﻮﺧﺘـﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨـﻮﻉ ﺍﺳﺖ …
ﺗﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﺭﻳﺸﻪ ﻓﺮﻫـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﺷﻴـﺮﻳﻦ ﺍﺳـﺖ …
ﺣـﺮﻓﻲ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻪ ﻓﺮﻫـﺎﺩ ﺯﺩﻥ ﻣﻤﻨـﻮﻉ ﺍﺳﺖ …
امشب…
امشب ازآن شبهاییست…
که دلم هوای آغوشت راکرده…
افسوس…
که جزپاهای بغل کرده ام…
مهمان دیگری ندارم
من و تـو کنار دریا فصـل عاشقونه داشتیم …
روی هر سـنگی و موجی گل خاطره میکاشتیم …
دست به دست هم میرفتیم پابرهنه روی شن ها …
حتی اندازه ی یک غـم ٬ فاصـله نبود بین ما …
منو تو قــصه میگفتیم واسه ماهیای دریــا …
تا که از ما یـاد بگیرن که نزارن همو تنها …
هم نفس دیروزم هیس
چیزی نگو سکوت کن
من میگویم تو گوش کن
یادم نیست چگونه بهارو تابستان
گذشت و خزان بازگشت
یادم نیست چند ماهتاب رد شد
تا آفتاب باز در بیاد
یادم نیست قطره های باران
بر سرم چکید یا اشک بود
که بر گونه هایم ریخت
یادم نیست چلچله مهاجرت کرد
یا بوف کور بازگشت
یادم نیست گرمای دست تو بود
یا اصلا دستی برای من نبود
یادم نیست دوستت دارمهایت را
شنیدم یا تنها من بودم که میگفتم
یادم نیست تو عجولانه رفتی
یا من گریه کنان بدرقه ات کردم
آری ای همسفر دیروزى
چه آسان دارد یادت بخیر میشود
چه سنگین اما از یادم میروی…
باور کن انقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند
که نمانند… ! که نباشند… ! که نبینند… !
و تو اگر تمامی دنیا را هم حتی به پایشان بریزی
انها تمامی بهانه های دنیا را جمع می کنند تا از بین انها بهانه ای پیدا کنند
که : بروند… دور شوند که نمانند اصلا
پس به دلت بسپار وقتی از خستگی های روزگار پناه بردی به هر کس
لاقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه امده یا از سر هوس
تا دنیا پر نشود از دوست داشتن های پر بغض
که دمار از روزگارت در می آورد
تا نبودنش را تحمل کنی تا رفتنش را طاقت بیاوری
اما نگذار انقدر خوار و ذلیل شوی
که محبت و عشق را گدایی کنی
عشق حرمت دارد در دلت نگهش دار
مثل تمام روزهای خوب
مثل تمام کوچه های خوشبخت
که از خاطرات کودکیمان
سرشار است…
مثل تمام آوازهایی که
نمی رود از یاد
مانند ترانه نگاهت که
عشق را یاد من داد…
به هر بهانه ای
تو را دوست خواهم داشت…
تویی که
قصه هزارو یک شبم را
در تو خواندم
میان شعر حافظم
در فال تو ماندم…
در محراب پنجره ها
هر شب تو را شب بوها به جماعت می بویند
و بادهای نیمه شب بر گلدسته های دلم
ناقوس عشق تو را می کوبند
کوچه های صبح از تسبیح تو
گل باران است !