غرور انسان
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭﺗﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺸﻨﻪ ﺗﺮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ…
ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﺍﯾﻨﺪ…
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ…
ﻭ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ…
ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ…!!!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭﺗﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺸﻨﻪ ﺗﺮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ…
ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﺍﯾﻨﺪ…
ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ…
ﻭ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ…
ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ…!!!
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭﻗﺘﻰ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﺴﻰ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ…
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﺴﻰ ﻃﺎﻗﺖ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ…
ﺑﺮﻭ ! ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺍﻯ چه ؟
ﻭﻗﺘﻰ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻒ خواهی انداخت ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﻤﺎﻡ
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮﺷﺎﻥ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻯ !!!
دلتنگی نه با قلم نوشته می شود …
نه با دکمه های سرد کیبورد…
دلتنگی را با اشک می نویسند!!!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ …
ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺩﺍﻏﯽ ﺭﻭ ﺩﻟﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ !!!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻡ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ ﺩﺍﻍ ﺩﻟﻢ !!!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻩ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻪ…
ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯﺷﻮ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﺝ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!
وقتی یکیو دوست داری…
ناخودآگاه از بقیه آدمایی که دورتن فاصله میگیری…
آخرش یه جایی به خودت میای میبینی نه اون آدما واست موندن…
نه اون یه نفر…!!!
تعجب نکن چرا هنوز فراموشت نکردم!!!
آدمها هیچ وقت بزرگترین اشتباه زندگیشان را فراموش نمیکنند…
بزرگترین اشتباه زندگیم…
چه کرده ای با من؟؟؟
که این روزها تو را به اندازه ی یک اشتباه میشناسم؟؟؟
بفهم…تا آخر عمرت مدیونی به کسیکه …
باعث شدی بعد از تو دیگه عاشق نشه!!!
نگران نباش اگر جواب خوبی هایت بدی ست…
اشک پاداش کسیست که دستهایش نمک ندارند…
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید…
گاهی نباید صبر کرد ، باید رها کرد و رفت …
تا بدانند که اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای …
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام میدهی…
باید منت گذاشت تا آن را کم اهمیت ندانند…
گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمیداند…
گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد!!!
آدمها همیشه نمی مانند یکجا در را باز میکنند…
و برای همیشه میروند…!!!
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز كن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را كه در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
مست مستم مشكن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری میباید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا كه در آن
میتوان كرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
میفروشان همه دانند عمادا كه بود
عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
وای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله معصوم هزارآوایی
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی
تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود
از چراغی که بگیرند به نابینایی
همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش
بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی
گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر
با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی
انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی
از جمال و عظمت چون افق دریایی
دست با دوست در آغوش نه حد من و تست
منم و حسرت بوسیدن خاک پایی
شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است
گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی
به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی
صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه سحرگاهی
به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله آه کرده ام راهی
نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
بجز چراغ جمال بقیت اللهی
برآی از افق ای مشعل هدایت شرق
برآر گله این گمرهان ز گمراهی
ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی
بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی
به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود
حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی
تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست
به کوه محنت من بین و چهره کاهی
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی
شد آه منت بدرقه راه و خطا شد
کز بعد مسافر نفرستند سیاهی
آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز
سازم به قطار از عقب قافله راهی
آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و برهانیم از چشم به راهی
دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی
تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی
تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
افسانه این بی سر و ته قصه واهی
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آن که بیابم به تو راهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گلها
از باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه مهتاب جمالش
یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی