فراموش کن

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی است …

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی است …

مراقب خودت باش
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . !
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !
بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !
یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت . . . !
مراقب این “یهویی ها باشید” . . .

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑــﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﮔــﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ …
ﻟﺒﺨـــــﻨﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ؛
ﺍﺯ ﺭﻧﮕــــﯿﻦ ﮐﻤــــﺂﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑـــﺂﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺯﯾﺒـــﺎﺗﺮﻩ …

هیچ میدانــی ؟
نگاه هــای دیگـران ،
بــه ” مــا “ی چــادری
موشکـافـانه تـر اسـت
تـا نگـاهشان به دیگـری …. ؟
و انتظـاراتشـان نیز هم
متفــاوت تر است ،
از” مــا ” ی چــادری
تــا اوی غیــر ….
” مــا “ی چــادری ،
حواسـت جمع بــاشد
کــه هر کوتــاهی از طرف مـا ،
نسبت داده می شود به دین از طرفِ دیگران …゜
مواظب رسالتــمان بــاشیم .

آدمها …
… وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
… وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
… وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !

دلم کسی را میخواهد
کسی که از جنس خودم باشد
دلش شیشه ای
گونه هایش بارانی
دستانش کمی سرد
نگاهش ستاره باران باشد
دلم یک ساده دل میخواهد
بیاید با هم برویم
نمیخواهم فرهاد باشد کوه بتراشد
میخواهم انسان باشد
نمیخواهم مجنون شود سر به بیایان بگذارد
میخواهم گاهی دردم را درمان باشد
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم
غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده
قلبش در دستش باشد… چشمانش پر از باران باشد…
کلبه کوچک را دوست دارم اگر این کلبه در قلب او باشد…

من همیــــنم
نه چشمان آبـــی دارم
نه کفش های پاشنه بلــند
همیشه کتـــانی میپوشم
روی چمن ها غلت میزنم
عشوه ریختن را خوب یادم نداده اند
وقتی از کنارم رد میشوی
بوی ادکلنم مستت نمیکند
نگران پاک شدن رژ لب و یا ریملم هم نیستم
لاک ناخن هایم از هزار متری داد نمیزند
گاهی از فرط غصه بلند بلند داد میزنم
و خدایم را با تمام دنیـــــــــــــا عوض نمیکنم
بعضی از اطرافیانم را هم حتی با دنیــــــــا عوض نمیکنم
بلد نیستم تا صبح با گوشی پچ پچ کنم
و بگویم دوستت دارم وقتی حتی
به تعداد حروف دوستت دارم هم، دوستت ندارم
ولی اگر بگویم دوستت دارم
دوست داشتن و عشقم حد و مرزی ندارد
من خالصانه همینم…

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم….
با تو رازی دارم !
اندکی پیشتر اَی
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !
زیر چشمی به خدا می نگریست !
محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم! ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !
یاد من باش … که بس تنهایم !
بغض آدم ترکید ، گونه هایش لرزید !
به خدا گفت :
من به اندازه ی .
من به اندازه ی گلهای بهشت …نه …
به اندازه عرش ..نه ….نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !
اَدم ، کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !
راهی ظلمت پر شور زمین
زیر لبهای خدا باز شنید
نازنینم اَدم ! نه به اندازه ی تنهایی من
نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !

بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن…

گــــاهى بى هیــــــــچ بهانه..
كسى را دوست دارى …
امــــــــا …
گــــاهى با هــــــــزار دلیل هم..
نمیتوانى یكى را دوست داشته باشى…